پارت پنجاه و پنجم :

شانه بالا انداخت و نگاه بی‌روحش از چشمانم روی ویلچر چرخید؛ او همین را می‌خواست. نبود من را، مرگ من را.
دهان گشود اما من کلامش را در نطفه خفه کردم؛ همانی که می‌خواست بگوید را بر زبان راندم.
- البته نبود من باعث شد بیشتر بهت خوش بگذره؛ دیگه مجبور نبودی پدرت رو تقسیم کنی.
لبخند، تلخ، روی لبان رُژ زده‌ام - که دیگر جُز ردّی باریکِ کمرنگ از آن نمانده بود - نشست؛ دستم دور جعبۀ نوِ سیگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهناز

    0

    سلام خسته نباشید واقعا عالیه فکر کنم ترانه خودش را به جای چکامه جا زده اره درسته

    ۱۰ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    سلام ممنونم از نگاهتون پارتهای آینده مشخص می‌شه

    ۱۰ ماه پیش
  • Aa

    0

    👏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️